![]() |
![]() |
|
| Y!ID: Massiha_edami666 |
|
نازنینم خوبم
تو اگر گمشده در شهر غمی تو اگر خسته و همرنگ منی یک نفس فریاد کن بشکن این عهد سکوت خود را بی سبب اشک بریز مگذار کین غم تنها بودن ببرد از بین تصویر تو را!!! نازنینم این عشق چهار فصلش همه بی پاییز بود تو اگر مست می میکده ای دیگری بگذر از من که دل عاری ز دلسنگی تو تبعید بود.......
شعر از خودم.... خیلی وقت بود سراغ وبلاگ نیومده بودم.... میخواستم از همتون که نسبت به منو این نوشته ها لطف دارید و میخونیدو تعریف و انتقاد میکنید تشکر کنم... به اون دوست عزیز هم بگم که اثرات جانبی مال امیر علی A2 نه مهراد هیدن.... فعلا!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 22:51 توسط مسیحا |
|
|
وقتي صداي پام توي فضاي يخ زده ي کلاس پيچيد... وقتي آروم آروم قدم زدم و با دستام گرد و غبار روي ميزه رو پاک کردم... وقتي کنار ديوار، جاي هميشگي خودم نشستم... وقتي يادگاري هاي کمرنگمونو رو دبوار ديدم... وقتي برگشتم و تورو سر جات نديدم
يه سنگيني تمام سال هاي گذشه مثل سقف کلاس خراب شد رو سرم يه هو ديدم بزرگي کلاس و جاي خاليت داره منو ميبلعه... ديدم تو خلوت سرد نيمکتت گم شدم....!!! توي خاطره هامون، توي خنده هامون، گريه هامون... حکاکي هاي روي ميز منو ميلرزوند...!!! يه قلب بود، يه قلب که توش اول اسم منو تو بود... يه اسم که نوشته بود هميشه با منه همشو مثل وجودت باور داشتم.... اما..... يادته يه روز دوتايي گريه کرديم، من گفتم و دوستت دارم يادته گفتي بيا مثل همون بچگي هي بازي کنيم؟؟... قايم باشک من چشم گذاشتم و تو قايم شدي............... ........... ........... کجايي ديوونه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 مهر1387ساعت 2:56 توسط مسیحا |
|
|
بند های عاشق کفشم ، هر روز منتظرند تا من اونا رو دوباره باز کنم و دوباره ببندم...
شاید تو گره ی امروز به هم نزدیکتر باشند........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 2:22 توسط مسیحا |
|
|
بش گفتم انقدر تکرار نکن! آخرين صدايي که ازش شنيدم، همون جمله ي لعنتي رو تکرار مي کرد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 16:22 توسط مسیحا |
|
|
چشم چشم دو ابرو، نگاه من به هر سو، پس چرا نيستی پيشم؟ نگاه خيس تو کو؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 23:18 توسط مسیحا |
|
|
تک تک سلولاي بدنم براي فشار لبه ي تيز و براق تيغ فرياد ميزنه، ديواراي اتاقم هر لحظه دارن بهم نزديک تر ميشن... اکسيژن اتاق تموم شده! دارمخفه ميشم... ثانه ها دارن بدون توقف ميرن جلو. از دونه دونه ي اين تيک تاک هاي ساعت که خبر از گذر زمان داره متنفرم!
بزنم؟...نزنم..؟؟ از يه طرف انقدر خستم که توان گذروندن يک دقيقه رو هم به عنوان زندگي ندارم... از طرفي هم ميترسم! از چي نميدونم! فقط ميدونم تيغ توي دستام ميلرزه!... ولش کن! شايد يه دفعه ي ديگه!!! * * * حموم بخار کرده!با وجود آب گرم دوش بازم ميتونم گرماي اشکام رو حس کنم!...وان پر از کف شده! کف سفيد، حباب! حبابايي که براي ترکيدن به هيچي نياز ندارن!!!کاش به همين راحتي بود... * * * پتو رو آروم ميکشم روم و چراغ خواب رو خاموش ميکنم. هنوز ميترسم... کاش يه جوري ميشد از قيدو بند همه چي آزاد شد....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 23:51 توسط مسیحا |
|
|
داشتم گريه ميکردم. همه جا سفيد و پوچ بود! هيچي نبود،نميدونم رو چي وايساده بودم يا به چي تکيه داده بودم؟؟؟ فقط ميدونم توي اوج پوچي بودم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت 1:41 توسط مسیحا |
|
|
کوچه تاريک بود و هوا خفه..،حتي محض رضاي خدا هم که شده يه چراغ روشن نبود، همه خواب بودن، همه تو سکوت احمقانه ي خودشون غرق بودن و من غمگين تر از شب قبل به اين فکر ميکردم که چرا توي آسمون من ستاره اي نيست که دلم رو به چشمکاش خوش کنم...
کوچه تاريکه و باد سردي مياد، همه تو همون غفلت احمقانه خوابن. از رو زمين بوي بارون مياد و من... تنها تر از هميشه، اين گوشه، به يه ديوار کاهگلي تکيه دادم... اولين باريه که ماه رو بالا سرم ميبينم.. لرزم گرفته! باد دست از سرم بر نميداره... بازم چشمام خيسه و دلم تنگ صدات، بازم خسته از تکرار روز و شب بي تو، تو پرسه ي خيابونم... نميدونم چرا شب که ميشه، ياد تو مثل خوره ميفته به جونم و اشکم رو در مياره... اونوقت ميشه که من به خط هاي منقطع وسط خيابون پناه ميبرم، به نيمکت هاي سرد و نم زده ي پارک... انگار شب که ميشه دنيا عوض ميشه... هوا بوي بارون ميگيره، آسمون بغض ميکنه... حتي باورت ميشه؟ درختاي پارک بوي بند کفشات رو ميده... بازم اون خاطره ها، هرشب با يه جمله اشک تو چشمام جمع ميشه،... کي جمله هاي تموم حرفامون تموم ميشه نميدونم؟؟ فقط ميدونم تا اون موقع حتي دلم برام نمونده... بوي کاهگل نمزده ي ديوار برام قشنگه، آرومم ميکنه... باد هنوز داره منو ميلرزونه و اين ماه لعنتي انگار نميخواد شرش رو از کوچه ي تنهايي من کم کنه... بعضي وقتا فکر ميکنم ديگه حتي اشکي براي گريه کردن نمونده... مي گردم، مي گردم دنبال دليل جداييمون، دليل آشناييمون... چرا اينجوري شديه هو، مگه من با اين زمونه ي بد عنق چي کار کردم؟ هزار بار از خدا پرسيدم اما... اما جوابش به گوشم نميرسه! چه جوري بايد صداشو بشنوم؟ از کجا بايد بفهمم چي ميگه؟ خدايا، به دونه دونه ي اين اشکايي که من هر شب از اين جدايي مي ريزم قسمت ميدم، ديگه اين کارو با من نکن... دل من ديگه طاقت جدايي نداره، اونم اينطوري!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 14:28 توسط مسیحا |
|
|
اتل متل جدايي، عروسکم کجايي؟ گاو حسن پريشون، يه دل داره پر از خون عشقم که رفت هندستون، خونم شده قبرستون يه عشقه ديگه بردار، يه دنيا غصه بردار اسمشو بزار بچگي، تا آخر زندگي هاچين و واچين تموم شد، عمر منم حروم شد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 17:7 توسط مسیحا |
|
|
يکي دو روزيه که چشمات به آفتاب باز شدن حالا ديگه شروع داستان توئه
مادرو پدرت مثل پاسدار ديگه دورو بر توئن و چشم به آسمان و به خدا ميگن اينو که بچه ساله تو دورش کن از هر چي ظالمه گريه ميکني ميدونم من شير بهونست اشک تو واسه ورود به اين زمونست تو نه ماه رو تو تاريکي سر ميکردي بدوني کجايي همين الان بر ميگردي تو فردا درياي دردها رو درياب تنهاي تنها هستي تو بدون اينو پس تو وقتي رفتي به سمت سختي يا درگير هستي تو دست تقدير و بعد ميفهمي فردي غمگين زخمي تسليم هستي بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته بخواب با صداي من تا بنويسم از فرداهاي دور دست زندگي منو ببين که پر حرف چهرم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 21:33 توسط مسیحا |
|
|
همتون سر کار بودید عشقی در کار نییییییییییییییییییییست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 2:49 توسط مسیحا |
|
|
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ پرسيدن عشق چيست؟ گفت: سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟ گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان نداره... ولي اگه از من بپرسي ميگم عشق وقتي مياد که تو حتي فکرشم نميکني...
بعد از مدتها بالاخره يکي پيداش شد که من دوسش داشته باشم!! بعد از اين همه پسر ،اين همه تظاهر ،اين همه هوس... نميدونم چرا دل به دل اين يکي دادم؟؟خودش نمي دونه چه قدر از طرفش منتظر يه اشاره بودم... دوسش دارم! همين.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 14:31 توسط مسیحا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من بر بلندای این صلیب ایستاده ام.... من تنها خاطره ای از زمین بر دوش خود دارم، ما بقی جزئیات است.... دختری مصلوب بر زمان!!!! این منم:
مسیحا! |
| پیوندهای روزانه |
|
شکوفه ی بهاری صداي باران آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|